بخش پایانی رمان فرهنگسرای عاشقی

بخش پایانی رمان فرهنگسرای عاشقی سرش پایین بود. صدایش در نمی آمد. سکوت بود که فضا را پر کرده بود. نمی خواستم علی را شرمنده کنم. تا خواستم حرفی بزنم صدای فریاد علی آمد… از خنده هایش شیطنت می بارید. دوباره شبیه روزهای شاد فرهنگسرا شده بود. با خوشحالی گفت: الان ده میلیون تو حسابته. […]

بخش نهم رمان فرهنگسرای عاشقی

بخش نهم رمان فرهنگسرای عاشقی صورتم را برگرداندم و گفتم: وقتی پای مرگ و زندگی عزیزت وسط باشه هر کاری می کنی… هرکاری… اصلا خودت تو اون لجن خونه چی کار می کردی؟ علی در حالی که لب هایش را گاز می گرفت گفت: من… دنبالت اومده بودم. آدرس شرکتی که کار می کردیو پیدا […]

بخش هشتم رمان فرهنگسرای عاشقی

بخش هشتم رمان فرهنگسرای عاشقی سینا روی صندلی نشسته بود. باورم نمی شد که سینا را ببینم. سینا هم مرا می دید. ماتش برده بود. دختری کنارش بود با یک شاخه گل. آب یخ بر روی سرم ریخته بودند. چه شاخه گل پر ماجرایی بود. به مرد اشاره کردم که کسی ما را می بیند […]

رمان فرهنگسرای عاشقی بخش هفتم

ادامه رمان فرهنگسرای عاشقی بخش هفتم محسن نگاه هیزش را دوباره روانه ام کرد و گفت: نترس بابا، فکر بدی نکن، اگه این کارو انجام بدی شبی حداقل 400 تومن گیرت میاد. هوای ماشین سنگین شده بود. به زبان خودش باید صحبت می کردم. عصبی بودم. با لحن تندی گفتم: بنال دیگه… کارش چیه؟ محسن […]

رمان فرهنگسرای عاشقی بخش ششم

ادامه رمان فرهنگسرای عاشقی بخش ششم زانوهایم را بغل کردم و هق هق گریه کردم. جلوی دهانم را گرفته بودم تا صدایی از اتاق بیرون نرود. بعد از کمی گریه، سبک شده بودم. منطقی فکر کردم. اصلا وقت عشق و عاشقی برایم می ماند؟ اگر آن پارک لعنتی نبود شاید پدرم این طور نمی شد. […]

فرهنگسرای عاشقی بخش پنجم

ادامه رمان فرهنگسرای عاشقی بخش پنجم آهی کشیدم. دوباره علی از خودگذشتگی کرده بود. سه ماه منتظر این روز بودم اما تلخی اش بیشتر از شیرینی اش شده بود. دلیل قدم زدن های علی روی چمن، تازه برایم روشن شده بود. سرم از درد تیر می کشید. تپش قلبم کم شده بود. آرام تر شده […]

بخش چهارم رمان فرهنگسرای عاشقی

بخش چهارم رمان فرهنگسرای عاشقی رمان فرهنگسرای عاشقی نوشته زیبا حیدری شنبه شده بود. تصمیم گرفتم امروز، از خانه بیرون نروم. اواسط شهریور بود و فرهنگسرا تا دو هفته ی دیگر، ادامه داشت. نا امید بودم. اگر در این دو هفته همه چیز تمام می شد، دیگر سینا را نمی دیدم. رفتنم به فرهنگسرا غلط […]

رمان فرهنگسرای عاشقی بخش سوم

بخش سوم رمان فرهنگسرای عاشقی وقت شام بود. وارد چادر شدیم. من و علی، پگاه و سینا. صادق و سپهر و مهسا، تیم 7 نفره جدیدی تشکیل داده بودیم. هنوز عده ای به دیدن ستاره ها مشغول بودند. تورهای دیگری هم در کویر بود. برای ملاحظه آن ها، هیچ نوری روشن نکردیم. داخل چادر تاریک […]

رمان فرهنگسرای عاشقی بخش دوم

بخش دوم رمان فرهنگسرای عاشقی نوشته زیبا حیدری صبح شده بود. لقمه نانی برداشتم و به سمت بازار رفتم. خیالم خوش بود که پول سفرم مهیا شده است اما هیچ فروشنده ای خریدار نبود. تقریبا ظهر شده بود و با خواهش و تمنای بی حد و اندازه ام، چتر فروخته شد. چتری که در تابستان […]

رمان فرهنگسرای عاشقی نوشته زیبا حیدری

رمان فرهنگسرای عاشقی نویسنده: زیبا حیدری مقدمه نویسنده: سلام دوستای عزیزی که همیشه در نوشتن داستان ها حمایتم می کنید. رمان فرهنگسرای عاشقی، رمانی بود که بعد از گذشتن از فرهنگسرای پر خاطره ام، به ذهنم رسید تا برای همیشه مکتوبش کنم. بخشی از داستان فرهنگسرای عاشقی واقعی است اما با کمک داستان پردازی، بخش […]