رمان فرهنگسرای عاشقی

رمان فرهنگسرای عاشقی، روایت داستانی واقعی از شخصیت های واقعی است اما داستان در نیمه های راه، تغییر می کند و از ذهن نویسنده نوشته شده است. داستان در یک فرهنگسرا اتفاق می افتد که در سال ۱۳۸۵ در یکی از پارک های تهران توسط شهرداری دایر شده بود. این داستان تفاوت عشق و دوست داشتن را کاملا نشان می دهد و داستانی بی نهایت عاشقانه و احساسی است.

تومان7,000

رمان فرهنگسرای عاشقی، روایت داستانی واقعی از شخصیت های واقعی است اما داستان در نیمه های راه، تغییر می کند و از ذهن نویسنده نوشته شده است. داستان در یک فرهنگسرا اتفاق می افتد که در سال 1385 در یکی از پارک های تهران توسط شهرداری دایر شده بود. این داستان تفاوت عشق و دوست داشتن را کاملا نشان می دهد و داستانی بی نهایت عاشقانه و احساسی است.

توضیحات

رمان فرهنگسرای عاشقی

به قلم زیبا حیدری

تعداد صفحات: ۸۶

فرمت: پی دی اف

ژانر: عاشقانه-درام

بخشی از رمان فرهنگسرای عاشقی

در تمام فعالیت های گروهی شرکت می کردم تا شاید به چشم سینا بیایم. اما دریغ از نگاهی که روانه ام شود. خسته شده بودم. یک ماه و نیم از تابستان گذشته بود و نیمه راه به اتمام رسیده بود. وقت زیادی نداشتم. دوباره چهارشنبه رسید. از چهارشنبه ها بدم می آمد. باید سه روز صبر می کردم تا دوباره سینا را ببینم. سه روز گذشت.

شنبه شده بود. با عجله مانتوی قهوه ای ام را پوشیدم تا به فرهنگسرای عاشقی ام بروم. مادرم لقمه نانی در کیفم گذاشت و بدرقه ام کرد. فکر می کرد به فعالیت های گروهی علاقه دارم. از دل بی قرارم بی خبر بود. راس ساعت ۵ وارد پارک شدم. خلوت خلوت بود. در فرهنگسرا را زدم. کسی نبود. تقویمم را از کیفم بیرون آوردم. روز خاصی نبود. چرا پرنده ای پر نمیزد؟ کاملا ناراحتی در چهره ام پیدا بود که با صدایی، خشکم زد. سینا بود.

با لبخند مهربان و صدای خش دارش گفت: ای بابا شما هم که مثه من خبر نداشتید امروز تعطیله. قلبم تند تند می زد. استرس گرفته بودم. دستانم یخ زده بود. سعی کردم لرزش را از صدایم بگیرم. آب دهانی قورت دادم و گفتم: می دونید چرا تعطیله؟ در حالی که کیفش را به دوش می انداخت گفت: من که ۴ شنبه زود رفتم. انگار بعد از رفتنم اطلاع رسانی شده. الان به دوستم زنگ زدم و دلیلشو پرسیدم. مدیر فرهنگسرا دیروز عمل جراحی داشته و کسی جایگزینش پیدا نشده. شمام چهارشنبه زود رفتید خونه؟ چشمانم کمی گرد شد. سرم را پایین انداختم و گفتم بله. کاری پیش اومده بود. در دلم گفتم: تو که رفتی دلیلی برای ماندنم نبود. به شطرنج دستش اشاره ای کرد و گفت: میاید یه دست بازی کنیم؟ آخه حیفه این همه راه اومدم آخرش کسیو مات نکنم.

برای خرید رمان عاشقانه و دانلود رمان فرهنگسرای عاشقی به بخش افزودن رمان در سبد کالا بروید. در صورت بروز هر گونه سوال، دیدگاه خود را از همین طریق با ما درمیان بگذارید.

بازدید:
577

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *